پرنیاپرنیا، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

عروسکهای نازم پرنیا و پانیا

دانسته هایی که بهتر است والدین از قبل در جریان باشند

چراهای كودكم درباره مسائل جنسی     بسیاری از والدین گمان می کنند که آموزش مسایل جنسی را می توان در گفتگویی خلاصه کرد پیرامون مسایل جنسی کودکان: بسیاری از والدین گمان می کنند که آموزش مسایل جنسی را می توان در گفتگویی خلاصه کرد «یکی از این روزها»، پدر و مادر، کودک خود را که دارد به دوران بلوغ پا می گذارد، به کناری خواهد کشید و در خلوت. «حقایق زندگی» را به او خواهد گفت. به پسرها در مورد خطرات ناشی از بیماری های مقاربتی هشدار داده خواهد شد و به دخترها، خطرات ناشی از بارداری، اما آموزش مسایل جنسی باید پیش از این شروع شود. رفتار جنسی خود والدین: ت...
29 آبان 1391

کمک کمک کمک کنید به یک مادر

عزیزان من الان نیمی از بارداری دختر دومم را سپری کردم بدون اینکه تونسته باشم اسمی با کمک پدرش انتخاب کرده باشم واین موضوع منو ناراحت می کنه چرا که سر پرنیای مامان از ابتدای بارداری او را به یک نام دختر ویک نام پسر صدا می زدیم تا اینکه جنسیت او مشخص شد ولی  ترجیحا بدمون نمی آد که اسم دومی هم با پ شروع بشه ولی از اسمهای دیگه ای هم که قشنگ باشند استقبال می کنیم راستی اگه تمایل به کمک به من هستید لطفا معنی اسم انتخابیتان را هم در کنارش ذکر کنید پیشاپیش از همکاری شما عزیزان ممنونم ...
21 آبان 1391

گردش مادر ودختر در پارک

دیروز بعد از کار رفتیم پارک سر کوچه مون از ساعت ٤تا ٦غروب اونجا بازی کردیم به حدی که وقتی رسیدیم خونه از خستگی خوابم برد وساعت١٠شب بود که با صدای داودی بیدار شدم شام خوردیم ودوباره بعد از دنبال کردن سریال ها خوابیدیم راستی این هم چندتا از عکس: ...
17 آبان 1391

درسا خانوم مهیمان نیمروزی پرنیا

یک روز درسا خانوم میهمان پرنیا شد واین دوتا فرشته خیلی خانوم بودند که بیشترش به روایت فیلم ضبط شد اما مقدار کمی هم عکس گرفنم که براتون گذاشتم حالا به شرح کمی از وقایع و سخنان گوهر بار آنها می پردازیم : داشتم یکمی از سیب زمینی هاشون رو برمی داشتم ناگهان درسا خانوم گفت خاله می شه نخوری گفتم چرا خاله جون گفت :آخه زود تموم می شه دوتاشون روی میز نشسته بودند که ناگهان با صدای بلند زدن زیر گریه ترسیدم دویدم طرف اونها دیدم دستمال کاغذی گرفتند رو صورتشون وتا منودیدند زدند زیر خنده وگفتند الکی داریم گریه می کنیم نمیدونم طفلکی ها چرا اونقدر خسته بودند که ناچار نشسته نماز خوندند و زیر لب یک کلامهایی رو زمزمه می کردند که هر چه گوشمو تیز کرد...
14 آبان 1391

تولد پدر داودی

شب خوبی بود وبرای اولین باردخترم برای تولد همکاری برای گرفتن عکس کرده بود نمی دونم چرا فکر می کرد تولد اون با پدرش تو یک شبه خلاصه از اونجایی که ساز موافق زده بود ما هم از این بابت توجیهش نکردیم گفتیم بذاریم دخترم دلش خوش باشه پدر داودی جون ما باهم سالگرد ٣٤سال تولدت رو جشن گرفتیم امیدواریم صدها هزار سال دیگر سالم وتندرست باشی مثل همیشه دوستت داریم ...
14 آبان 1391
1